خرید بک لینک

... زنش بو برده بود كه او همدست دزدان است و اين جواهرات را از آن طريق به دست آورده است و او را سراپا هراس و تشويش برداشته بود و داشت نقشه مي كشيد كه چطور از اين فكر و خيال ها خلاص شود

آن شب را تا صبح نخوابيده بود و يا اگر خوابي به چشم او آمده، رؤياهاي ترسناك و دهشت زايي بود كه زود از خواب مي پريد و زنش براي او آب مي آورد و او را آرام مي كرد تا دوباره بخوابد.

سر صبح، اول وقت به سراغ رئيس رفته بود و از او مشورت مي خواست كه چه كند تا بتواند از شر ذهنيت منفي زنش راحت شود. رئيس گفته بود بهترين كاري كه تو مي تواني بكني كه ديگر هيچ خطري تو را تهديد نكند اين است كه براي هميشه از شرش خلاص شوي!

- يعني چه ؟ او را بكشم؟

- آره، برو يك جوان خوش چشم و ابرويي را پيدا كن و با يك حيله اي او را به خانه ات ببر مثلاً به او بگو فلان ساعت بيا خانه من يك مال تحفه اي دارم به تو بدهم، بعد هم به عنوان اين كه آن دو را با هم ديده اي، به هر دو حمله كن و آن ها را بكش.

جوان سر ساعت قرار آمده و الان در اندرون خانه بود كه ناگهان با داد و فرياد مرد روبرو شد كه آهاي بي ناموس فلان فلان شده توي خانه من با زنم چيكار داري تو فكر مي كني مي تواني هر غلطي بكني؟ و با دشنه به او حمله كرد و با چند ضربه او را از پا درآورد و فوراً به سراغ زنش رفت و او را هم چاقو چاقو كرد و سپس شروع كرد به داد و فرياد و جار و جنجال بيخودي كه بله، اين جوان متعرض ناموسم شده بود و من هم هر دو را به سزاي اعمال پليدشان رساندم.

جمعيت ريخته بودند توي خانه او و منجمله، همان رئيس، يك وقت ديدند رئيس با مشاهده آن جوان مقتول چشمانش سياه تاريكي رفت و نقش زمين شد.

بله دوستان؛ آن جوان زيباي خوش چشم و ابرو پسر رئيس بوده است كه در دام شيطاني پدر افتاده و طعمه اغراض شوم رفيقش شده بود.[1]

او فراموش كرده بود كه گفته اند:

«مَن حَفَرَ بِئراً لاَخيه وَقَعَ فيهِ»

چاه مكن بهر كسي! اول خودت آنگه كسي!



[1] . يك سرگذشت واقعي، نقل شفاهي از يكي از بستگان نویسنده.

برچسب: نویسنده: آریا رستمی تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 16:46

صفحه بندی