شبیه خوانی بود. روز عاشورا و شمر و امام حسین . اُشتُلُم های شمر و ندای مظلومیت امام کار خودش را کرده بود. خون در رگ آسید به جوش آمده بود که این حرامزاده لعنت اللهی را باید شرش را برای همیشه از سر مولای خود کم کنم.
کمین کرده بود تا هر وقت شمر را در گوشه خلوتی بیابد کارش را تمام کند و شیعه تا روز قیامت از شرش راخت شود. واقعا چه خدمت بزرگی !
شمر اُشتُلُمش را خواند و یواشکی پا پس کشید و از دیوار انسانی جمعیت به بیرون خزید سید مثل سایه او را تعقیب میکرد تا پای خیمه کله قندی تدارکات. دید شمر وارد خیمه شد گفت حالا وقتش هست که بروم و کار او را یکسره کنم.
خنجر را از کمر کشید و پاورچین از پشت چادر دامن خیمه را بالا داد و به درون خیمه خزید و جلوی شمر راست ایستاد دست برد تا خنجر را در مشت بفشارد و حمله را آغاز کند دید ای داد و بیداد. شمر و امام حسین باهم دارند خربزه میخورند.
سید بدبخت بیچاره دست از پا دراز تر خنجر را غلاف کرد و دستی برهم مالید و با تأثر فراوان رو به امام حسین گفت: حقّته..! هرچه میکشی از خودت میکشی! ما را بگو که آمده بودیم یاریت کنیم و شر این ملعون را از سر تو و اهل بیتت تا قیامت کم کنیم...!
سید همچنانکه این جملات را با افسردگی و خلق تنگی کامل دوباره بر زبان جاری میکرد منفعلانه از زیر دامن چادر بیرون رفت و قسم خورد که دوباره به شبیه خوانی نرود!
(نقل از مرحوم ابوی در قضیه ای که ظاهرا اتفاق افتاده بود)
برچسبها: خربزه, شمر, امام حسین, شبیه خوانی
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۱۰ساعت 11:59 توسط حسین |
برچسب:
نویسنده: آریا رستمی
تاريخ: جمعه
20 مرداد
1396 ساعت: 0:31